على اكبر دهخدا
732
امثال و حكم ( فارسى )
خرسوار خمره شده . كودكان را گاهى از روى مهر بر دوش گيرند و چون مردى بزرگ بر دوش ديگرى سوار شود بمزاح و استهزا اين جمله را به دو گويند . خرسوارى را حساب نميكند « 1 » . گويند ملا نصر الدين را ده خر بوده . روزى بر يكى از آنها سوار شد و خران خويشرا شمردن گرفت چون مركوب را به حساب نمىآورد شمار نه برآمد . سپس پياده شده شماره كرد شمار درست و تمام بود . چندين بار در سوارى و پيادگى عمل تكرار يافت عاقبت پياده شد و گفت سوارى به گمشدن يك خر نيرزد . نظير : ابنه على كتفه و هو يطلبه . خرسوارى عيب از خر زمين خوردن دو عيب . ارتكابى نابجاى بود و اينك ناتمام گذاشتن آن نيز بر ضعف و ناتوانى دليل كند . خرسوزه لنگر و راه كوپابندرو بنگرو كه بنگرو . به زبان سه دهى اصفهان ، آيا خر كبود لنگ شده ؟ يا راه كوپايه بند آمده ؟ شكست كه شكست . جمله از شوهرى سهدهى مشهور شده است كه تسليت زن خويش را كه چرا غيرا شكسته و اسف ميبرد ، گفته است . نظير : آسمان به : زمين نميآيد . خرسه را ميگوئيد ؟ بد حيوانيست . هاى آخر كلمهء خرسه بجاى الف و لام عهد ذهنى عرب است . خرسى در كوهستان با مردى دست و گريبان شده و او را بر زمين زد . مرد از هوش برفت . خرس چون بنابر مشهور گنده خورد او را مرده پنداشته و برفت تا روز ديگر برگشته لاشهء عفن شكار خود را طعمه سازد . پس از ساعتى مرد را افاقه حاصل شد ولى از صدمت افتادن از دو گوش كر ماند . سپس در تمام عمر هرگاه دو تن را ميديد كه با هم سخن ميگويند چون نمىشنيد و هراس و كينهء خرس نيز هميشه در دل داشت ميپرسيد خرسه را ميگوئيد ! بد حيوانيست . خر سياه خر سياهست . چون غالبا بينندگان تميز نيك از بد نكنند خريدن نوع اعلاى چيزى ضرور نيست و بدآنچه كه تنها در رنگ و شكل شبيه به آن باشد اكتفا توان كرد . خرسى شاهى پالان دو هزار . رجوع به : آفتابه خرج لحيم است ، شود . خرش از پل گذشت . چون كارش به يارى من يا ديگرى بانجام رسيد اكنون به يارى دهندگان وقعى و مكانتى ننهد . نظير : چون عروسى بگذشت صد كاسه بنانى . خرش افتادن . كسى را پيشامدى ناگوار روى دادن . مثال : و اكنون كافتاد خرت مردوار * چون ننهى بر خر خود بار خويش . ناصر خسرو . خرش به گل ماندن . ( يا ) افتادن واماندن ، ناتوان شدن . تمثل : آنجا كه براق عزم رانده * افتاده خر مسيح در گل . سلمان ساوجى .
--> ( 1 ) ile cherche son a ? ne et il est monte ? dessu .